فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
314
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
يكى همچو صراحى [ به سرخوشى ] گردنكشى كند ، دست عتاب قلع « 1 » در گلويش خواهد گداخت . هر كه به تراش ريش دستى پيش كند ، استرهوار سر در ميان دو شاخه بيند « 2 » و همچو شاخ با دست بريده بر خاك مذلّت نشيند . سياست اين حكم جهان مطاع ، در عالم چنان كارگر شد كه شيشهء « 3 » سپهر را ، از خارهء « 4 » قهر بيم شكست رسيد و جام خورشيد از اين انديشه بر خويش لرزيد « 5 » . ماه ، تنبگ شكسته « 6 » و زهره ، دفّ گسسته . صبح از بيم دامن آلودگى « 7 » اشك به خون آميخته و شام از خم فلك ، شراب ارغوانى شفق بر خاك ريخته . چرخ ، استرهء هلال را از دست داده « 8 » و كوه از خطر سنگ فسان از كمر گشاده . رباعيه « 9 » گر چرخ كشد پيالهء سيّاره * از بيم تو گردد به جهان آواره در بزمِ چمن لاله اگر جام كشد * آرند بران درش گريبان پاره چنگ خميده اشك حسرت بر تارها پاشيده ، گويى جهت نوآموزان بزم صلاح تسبيح دست آويز خواهد آورد و عود از زخمهء محتسبان چندان نوازش ديده كه از اجزاى خود براى خاشعان مصلّاى راز ، عود سواك تحفه خواهد برد . كمانچه را بيم اين آوازه ، آواز « 10 » برده « 11 » و طنبور از مقام خويش آهنگ حجاز كرده . ابيات « 12 » ( 165 - پ ) سحابِ فضل تو آسودگانِ عصيان را « 13 » * به آبِ توبه فرو شست تن ز گردِ شُرور به يك توجّه مردانه آنچنان بركَند * دلت ز باغِ جهان بيخِ شاخِ فسق و فجور كه در زمان تو آهنگ [ مىكند ] به حجاز * ز كوى ميكده بر بسته ساز ره طنبور
--> ( 1 ) . P : قلعى . ( 2 ) . P : ببيند ، هم خوانده مىشود . ( 3 ) . P : تيشهء . ( 4 ) . P : خان . ( 5 ) . P : بلرزيد . ( 6 ) . P : به تنگ شكسته . ( 7 ) . P : آلودهگى . ( 8 ) . P : عبارت « اشك . . . داده » را ندارد . ( 9 ) . P : شعر . ( 10 ) . F : اوازه . ( 11 ) . K : آواز بريده . ( 12 ) . P : شعر . ( 13 ) . F : سحاب فضل ترا سود كان عصيان را .